تبلیغات
رفتار شناسی کودک و خانواده+مثبت اندیشی - داستانی از مثنوی
تاریخ : پنجشنبه 12 آذر 1394 | 02:22 ب.ظ | نویسنده : Mehrdad .

پیرزنی 90 ساله كه صورتش زرد و مانند سفره كهنه پر چین و چروك بود. دندان هایش ریخته بود قدش مانند كمان خمیده و حواسش از كار افتاده، اما با این سستی و پیری میل به شوهر و شهوت در دل داشت و به شكار شوهر علاقه فراوان داشت.

همسایه ها او را به عروسی دعوت كردند. پیرزن، جلو آیینه رفت تا صورت خود را آرایش كند، سرخاب بر رویش می مالید اما از بس صورتش چین و چروك داشت، صاف نمی شد. برای اینكه چین و چروك ها را صاف كند، نقش های زیبای وسط آیه ها و صفحات قرآن را می برید و بر صورتش می چسباند و روی آن سرخاب می مالید.

اما همین كه چادر بر سر می گذاشت كه برود نقش ها از صورتش باز می شد و می افتاد. باز دوباره آن ها را می چسباند. چندین بار چنین كرد و باز تذهیب های قرآن از صورتش كنده می شد. ناراحت شد و شیطان را لعنت كرد.

ناگهان شیطان در آیینه، پیش روی پیرزن ظاهر شد و گفت: ای پیرزن خشك ناشایست! من كه به حیله گری مشهور هستم در تمام عمرم چنین مكری به ذهنم خطور نكرده بود. چرا مرا لعنت می كنی تو خودت از صد ابلیس مكارتری. تو ورق های قرآن را پاره پاره كردی تا صورت زشتت را زیبا كنی. اما این رنگ مصنوعی صورت تو را سرخ و با نشاط نكرد.

*
مولوی با استفاده از این داستان می گوید: ای مردم دغلكار! تا كی سخنان خدا را به دروغ بر خود می بندید. دل خود را صاف كنید تا این سخنان بر دل شما بنشیند و دل هاتان را پر نشاط و زیبا كند.(مثنوی)